به رسم عاشقی

تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
بایگانی
پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات
نویسندگان

حجاب و عفت

سه شنبه, ۳۰ دی ۱۳۹۹، ۰۱:۳۵ ب.ظ

حجاب و عفت

آن روز قرار بود هر دو خاله های مهشید همراه با خانواده هایشان برای شام به منزلشان بیایند. 
مادر مهشید از صبح که بلند شده بود پشت سر هم خانه را مرتب می کرد، ظرف های را می شست و در حال پخت و پز بود. هر چه به مهشید میگفت: که بیا یک کمکی بده اما مهشید همش نق نق کنان می گفت: من چی بپوشم؟ کاش رفته بودم بازار لباس بخرم 
و اصلا اهمیتی به حرف های مادر نمی داد پدر نزدیک های غروب که به خانه آمد رفت تا دوشی بگیرد و لباس هایش را عوض کند. 
پدر همان طور که سرش را خشک میکرد وارد سالن پذیرایی شد مهشید را دید که با هفت قلم آرایش و لباس کوتاه قرمز رنگی جلوی تلویزیون نشسته است.
مهشید که انگار از این تیپ خودش جلوی پدر خجالت می کشید سرش را پایین انداخت گفت: سلام بابا جان کی آمدید؟ 
-سلام عزیز دل بابا یک ساعتی است که آمده ام بیا کمی کنارم بنشین. 
خجالت مهشید سرخی گونه هایش رو دوبرابر کرده بود. 
پدر که دنبال فرصت مناسبی بود تا با دخترش درباره حجاب و عفت صحبت کند گفت: مهشید بابا بیا این داستان را از روی گوشی برایم بخوان. 
-مردی با اجازه صاحب خانه وارد خانه شد. دختر صاحب خانه که دید مردی نامحرم وارد می شود سریع از جایش بلند شد تا برود حجابش را کامل کند. 
پدر دختر به او گفت: دخترم بنشین این مرد نابیناست تو را نمی بیند ، دختر گفت: درست است که پدر جان من را نمی بیند اما من که او را می بینم ، درست است که من را نمی بیند اما بوی زن را که استشمام می کند. 
پدرش به وجود دخترش افتخار کرد و گفت : به راستی که تو پاره تن من هستی. 
مهشید متوجه شد که پدر چه منظوری دارد شاید او هم دلش می خواست که دخترش مثل دختر داستان با حجاب و حیا باشد ؟ با خودش گفت: من از صبح همه ی این کارها را برای جلب توجه پسرخاله هایم انجام داده ام اما وقتی خدا و پدر و مادرم از من راضی نباشند چه فایده ای دارد تازه ته قلب خودم هم از این کار ها راضی نیست. 
از جایش بلند شد و به داخل اتاقش رفت و بعد از نیم ساعتی بیرون آمد پدر که صورت بدون آرایش و لباس مناسب دخترش را دید او را در آغوش کشید و گفت: دخترم من به وجودت افتخار می کنم واقعا که تو پاره تن من هستی . در همین حین زنگ آیفون به صدا درآمد.

----------------------


مردی نابینا پس از اجازه گرفتن، وارد منزل امام علی (علیه السّلام) شد.
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مشاهده فرمود که حضرت زهرا (علیهاالسّلام) برخاست و فرمود:
«دخترم! این مرد نابیناست.»
حضرت زهرا (علیهاالسّلام) فرمودند: 

«اِن لَم یَکُن یَرانِی فَانّی أَراهُ وَ هُوَ یَشُمَّ الرِّیحَ؛پدر! اگر او مرا نمی بیند، من که او را می نگرم! اگر چه او نمی بیند؛ امّا بوی زن را استشمام می کند!
رسول خدا پس از شنیدن سخنان دخترش فرمود: «شهادت می دهم که تو پاره ی تن من هستی.»

مناقب، ص 380، ح428؛ بحارالأنوار، ج43، ص 91.